|
قرار بود در يكي از شهرهاي محروم و در بين مردم عادي سخنراني كنيم و از مصيبتهاشان بشنويم .خواب و خوراك نداشتيم كه چه ميشود آنها چقدر از من ناراضي هستند . من كه كاري برايشان نكرده ام.نكند جلوي دوربينهاي خبري ما را سنگ روي يخ كنند. خلاصه آن روز از راه رسيد ما براي سخنراني رفتيم جمعيت زيادي آمده بودند كه يكصدا مرا تشويق مي كردند همه و همه به جر يك نفر قيافه هاشان چقدر آشنا گوئي سالهاست با آنها زندگي كرده ام البته همه و همه به جز يك نفرما هر چه مي گفتيم آنها تائيد مي كردند و اظهار رضايت و باز همه و همه به جز يك نفر. مجلس كه تمام شد وزيرالوزرا را پيش خود خوانديم كه دستت درد نكند مجلس خوبي بود ولي چرا فكري به حال محافظت از ما نكردي از بچه هاي گارد جاويدان و نيروي ساواك نياوردي ؟ اون هم لبخندي معني دار زدو گفت اينها كه ديدي همه از سربازان گارد و ساواك خودتان بودند در لباس مبدل….همه و همه به جز يك نفر
|